کریم سجادپور: آفتابه و لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی
چرا و چگونه تعطیلهایی مثل سجادپور به علامه های حوزه سیاست ایران تبدیل شده اند؟
این مطلب نقد یادداشت زیر است که سجادپور در فارین افرز منتشر کرد:
The Autumn of the Ayatollahs, What Kind of Change Is Coming to Iran, Foreign Affairs, Oct. 2025
سجادپور نمونه عادی کسانی است که در اندیشکده های امریکایی به طور پیوسته (و نه موقت برای یکی دوسال) کار می کنند. اینها از موسسات وسط بازی شروع می کنند که حامی منافع لابی کشورهای دوست و دشمن امریکا هستند و بعد به نهادهای ظاهرا مستقل تر که آنها نیز می دانند چه چیزهایی را نگویند تا منابع لابیگران برسد منتقل می شوند. اینها اکثر کاسبکاران خوبی هستند و به عزیز کرده دانشگاه ها و رسانه های امریکایی تبدلی می شوند.
از این عزیز کرده ها می توان سطح درک آنها و موسساتی استخدام کننده آنها را سنجید. در ابتدا می توان پرسید چرا گروه بین المللی بحران و بعد کارنگی سجادپور را دوست داشته اند؟ در پایان پاسخ می دهم.
سجادپور مهمان همیشگی سی ان ان، سی اسپن و پی بی اس بوده است چون خودش را بدون هیچ جهتی به عنوان متخصص ایران فروخته و بلد بوده این مقام را با گفتن آنچه دمکراتها و لابی جمهوری اسلامی دوست داشته اند بشنوند حفظ کند. او هیچگاه دیدگاههای نادرست در مورد جمهوری اسلامی را تصحیح نکرده یا به چالش نکشیده و همین رمز زینه المجالس بودن وی است. او برای دلخوش کردن ایرانیان و برخی مخاطبان غربی از خامنه ای انتقاد می کند اما به سبکی که بیشتر ستایش وی است. وی خامنه ای را لجوج می خواند (که ارزش تحلیل ندارد) و این برای پیروان خامنه ای به معنای سرسختی وی است. او خامنه ای با ثروت افسانه ای چند صد میلیارد دلاری را فردی ساده زیست و زاهد معرفی می کند گویی بر زندگی شخصی وی نظارت کامل داشته است. او شنیده هایش ار به عنوان فکت عرضه می کند.
او مثل الهی قمشه ای یا «علامه» جعفری (با عنوان مسخره و ابلهانه ای مثل همه چیزدان) به مجامع بحث در مورد ایران دعوت می شده است. سجادپور و افراد شبیه او مثل علی واعظ، تریتا پارسی و شاگردان و نسل ابله بعد از آنها به این برنامه ها و مجامع دعوت می شوند تا چیزی نگویند و نمایش بحث از ایران برگزار شود. به همین دلیل در ۴۷ سال گذشته کسی پیدا نشده مهملات و پیش فرضهای بوقهای چپ غربی را تحت علام سوالهای جدی بگذارد.
اینها وقتی ظریف و موسیان را دعوت می کنند نمی توانند کسانی را دعوت کنند که مهملات اساسی آنها را رد کنند. وقتی بوقها خبرنگارانی در حد رمه جهوری اسلامی تربیت کرده اند نمی ایند کسانی را وعت کنند که رمه بودن آنها را تبیین کنند.
در این بحث به ده مشکل مقاله فوق می پردازم:
۱. او برای همیشه از تعبیر تبلیغاتی «رهبر معظم» برای خامنه ای استفاده می کند و کتوجه نیست که این تبلیغاتی را دفتر خامنه ای ساخته است و این عنوان رسمی و قانونی وی نیست. همین نکته برای بیسوادی و جهل وی از ساختارهای سیاسی ج ا را نشان می دهد. امثال سجادپور به دلیل جهل مرکب به مطالعه آثار دیگران هم نمی پردازد تا چیزی یاد بگیرد. نوشته های وی مملو از سخنان گده هایی است که در آنها افراد نکاتی را به گفته اند؛ او از گفتگو با کارشناسان ایرانی آشنا به ساختارهای سیاسی داخلی پرهیز می کند.
۲. او در این نوشته می گوید «خامنه ای در پایان کارش است.» آیا او مثل سازگارا و دیگر فال بینان سیاسی از بیت خبر ویژه دارد که با این قاطعیت سخن می گوید. خامنه ای در ۸۶ سالگی است و می تواند دهسال دیگر هم در این مقام بماند. اگر تا صد سالگی ماند چه؟ بعدا آیا کسی از وی سوال خواهد کرد که چرا جفنگ گفتی؟ تصور سجادپور و امثال وی آن است که بعید است و مردم یادشان می رود.
۳. آیا سجادپور دانش و شناخت کافی برای این سوال که مطرح می کند دارد:
whether the theocratic regime he has been ruling since 1989 will endure, transform, or implode—and what kind of political order might emerge in its wake.
پاسخ به این سوال نیاز به تحلیل جامعه شناسانه و دولت شناسانه از ایران دارد که سجادپور از هر دو تهی است. او همانند تحلیلگران اینترنشنال حرفهایی را از این ور و آن ور شنیده و آنها را بدون هیچ نظم و ساختاری در کنار هم گذاشته و تحویل می دهد. او از افرادی است که شما تعجب می کنید چرا مورد توجه قرار می گیرد چون هیج حرف تازه ای در مورد ایران و حکومت و جامعه حکومت ندارد. اما تعجب نکنید. او ویترین حرفهای تهی بوقها است. آنها به اسامی دهان پرکن نیاز دارند و عناوین کارشناس و محقق توسط سی ان ان، پی بی اس و کارنگی خلق می شود. این اسامی دیگر معنایی ندارد وقتی خروجی این بروقهای دروغگوی در خدمت چپ وسیاستهایش را می بینید.
سجادپور در این نوشته تلاش می کند به مسئله جانشینی بپردازد بدون هیچ گونه چارچوب فکری در مورد ساختار و تحولات دولت موجود و فرایندها و جنبشهای اجتماعی. او در مورد ایران صحبت می کند بدون هیچ دانشی از جامعه. او هیچ اثری در مورد جامعه ایران ندارد و هیچ وقت حتی در این جامعه زندگی نکرده است. او در موضوع جانشینی به دنبال مدل تغییر و جهت تغییر حکومتها می رود البته برای پر کردن صفحات. او ایران را با کشورهایی مقایسه می کند که هیچ شباهتی به ایران ندارند. سطح اطلاعات وی از جامعه ایران در حدی است که جمعیت ایران را ۹۲ میلیون ذکر می کند در حالی که اخرین آمار مرکز آمار ایران رقم ۸۶ میلیون را ذکر می کند. او زحمت یک سرچ ساده را به خود نداده است البته اگر بتواند فارسی بخواند.
۴. سجادپور حرفهایی در مورد ایران می زند که مشخص است خودش هم نفهمیده است مثل عبارت زیر
If the next supreme leader is another hard-liner, he will likely be a transitional figure—sustaining the system for a time but not forging a stable new order.
او از این جا شروع می کند که اگر رهبر بعدی تندرو باشد (عنوانی مبهم و بی معنا که لقلقه زبان خبرنگاران بیسواد است) احتمالا چهره ای برای دوران گذار است. این یعنی چه ولی فقیه چهره ای برای دوران گذار یا موقتی نیست. او را برای عمر انتخاب می کنند. فرض او باطل است و نتیجه اش بی معنا. بعدد می گوید رهبر دوره گذار بودنش به این معناست که نظام را باری دوره ای حفظ می کند و نظم تازه ای را رقم نمی زند. او می تواند در همین دوره گذار نظم تازه ای را رقم بزند همان کاری را که خامنه ای در چند سال اول رهبری اش انجام داد. از سوی دیگر جمهوری اسلامی همواره در حال تحول بوده و نظم تازه ی پایداری را نمی توان بدان نسبت داد. پرسش بعدی این است که او اینها را چگونه متوجه شده: افرادی را در بیت دارد؟ با افرادی در بیت مصاحبه کرده؟ دوره ای بیت کار کرده است؟ معلوم نیست. سخنان او بیشتر علم نمایی است تا اطلاع از روند تحولات در ایران.
۵. او در این نوشته گمانه زنی های بی اساس در مورد آینده بر اساس مدلهای پاکستان، کره شمالی، چین، روسیه، و ترکیه دارد. تنها مدلی که مقایسه را ممکن می کند کره شمالی است. جمهوری اسلامی از لحاظ ساختاری هیچ شباهتی به چهار تای دیگر ندارد. او نسبت جمهوری اسلامی را با برخی از اینها نقد می کند و به دیگران نسبت می دهد اما اگر بی اساس هستند اصولا چرا مطرح می شوند. طرح سومالی و ونزوئلا و زیمبابوه و سوریه و عراق بهتر نبود؟ ظاهرا چون از آنها اطلاعی ندارد یا اسپانسرها از آن نمونه ها خوششان نمی آمده یا حکومت ج ا یا پایگاه لابی ممکن بوده ازده شوند از طرح انها پرهیز کرده است.
در مواردی او به سراغ تاریخ و نظریه توطئه می رود که مشخص اطلاع چندانی از انها ندارد و اصولا به بحث او در مورد مدل تغییر رزیم بی ربط است و احتمالا برای پر کردن مطلب با دایی جان ناپلئون و تاریخ قاجار ذکر شده اند.
۶. مطلب سجادپور ساختار روشنی ندارد. مطالبی را که از این ور آن ور گرفته و به هم ریخته اند بدون ارجاع کنار هم جمع کرده بدون داشتن تحلیل یا نظریه ای خاص. در یک نقطه از نظریه توطئه می پرد به مرگ خامنه ای یا از مرگ خامنه ای می پرد به جرقه تغییر. اینها را از وی کجا متوجه شده است؟ او از کجا می داند که مرگ یک رهبر در نظامی مافیایی-پلیسی به تغییر منجر می شود؟
The death or incapacitation of Khamenei would be the most obvious trigger for change.
۷. سجادپور برای بعد از مرگ خامنه ای گمانه زنیهایی دارد که هیچکدام سناریوهای متمایزی نیستند: برخی هم منتفی هستند اگر قرار باشد تغییری صورت بگیرد:
Iran’s post-Khamenei order could take several forms: nationalist strongman rule, clerical continuity, military dominance, populist revival, or a unique hybrid of these
اینها چه ربطی به پیش بینی ها یا مدلهای تغییری که وی مطرح می کند یعنی روسیه/چین/کره شمالی/پاکستان/ترکیه دارد؟ بی مبنایی و بی ربطی پیش بینی های بی اساس وی شگفت انگیز است. او در مقاطعی به جمع رمالان و فال بینان سیاسی ایرانی که تنها از روی فال قهوه پیش بینی می کنند می پیوندد. به عنوان نمونه یک مدل یا مسیر تغییر برای ایران ترکیه است. او در این بحث صرفا به خاطر شباهت احمدی نژاد و اردوغان در رسیدن از شهرداری به ریاست جمهوری (بدون توجه به ساختارهای متفاوت دو رژیم) احمدی نژاد را به عنوان یکی از چهره های نظامی سیاسی بعد از خامنه ای معرفی می کند کسی که در هیج رژیمی شانسی برای بازگشت به قدرت ندارد. همین موضوع دانش اندک وی از شرایط اجتماعی ایران و پیج و مهره های درون قدرت را نشان می دهد:
A generation later, Mahmoud Ahmadinejad, a little-known mayor of Tehran, rose to the presidency in 2005 by vowing to put “the oil money on people’s dinner tables.” Whether through open or competitive elections, a post-Khamenei Iran could again see the rise of a populist outsider with nationalist credentials and the ability to mobilize anger against both elites and foreign enemies.
۸. او علی رغم همه مقایسه های بی اساس که انجام می دهد و مدلهایی بی اساس تری که برای تغییر ایران معرفی کی کند در اخر مطلب این جمله را می آورد که Iran’s path will be unique. اگر چنین است چرا بنای بحث را از آغاز بر همین دیدگاه نگذاشته است؟
۹. سجادپور هم مثل بقیه ی کسانی که مردم ایران را در تعیین سرنوشتشان بیکاره می داند در نهایت به سراغ قدرتهای خارجی و داخلی می رود. او چون تمایلی در دولتهای غربی برای تغییر رژیم نمی بیند به سراغ خود سپاهیان می رود:
For Iranian democrats, however, the international climate could hardly be less favorable. Western governments that once championed democracy have withdrawn resources and are preoccupied with their own democratic backsliding. The United States has pared back institutions—such as the National Endowment for Democracy and Voice of America—that were central to its Cold War success. In this vacuum, Iran is more likely to follow the broader global trend in which strongmen rise by stressing the virtues of order rather than the promise of freedom
فرد قدرتمندی که وی می گوید قرار نیست از جایی بجز سپاه بر صندالی قدرت بنشیند. او در این پاراگراف از دفاع از نهادهای بی خاصیتی مثل صدای امریکا برای تغییر در ایران سخن می گوید رسانه ای که تنها به بوق لابیگران و مدافعان ج ا در دوران اوباما تبدیل شد.
۱۰. سجادپور در نهایت بدانجا می رسد که مردم ایران از دمکراسی گذشته اند (بدون یک اپسیلن شاهد) و مثل محمدرضا باهنر به سراغ موضوع زندگی خواهی مردم می رود. او با عقل ناقصش متوجه نیست که زندگی خواهی نافی دمکراسی خواهی (که برای ایشان شعار تهی به حساب می آید) نیست و بدون دمکراسی و ازادی اصولا زندگی در ایران یا هرجای دیگری ممکن نیست.
Iranians are not yearning for empty slogans, personality cults, or even lofty notions of democracy. What they desire most is a well-managed, accountable government that can restore economic dignity and allow them to live a zendegi-e normal—a “normal life” free from the
او در عین نفی کیش شخصیت از سوی مردم فراموش می کند که چند پاراگراف قبل از «برامدن مردان قدرتمند» سخن می گوید.
حال ببینیم چرا بوقهای چپ امریکایی وی را دوست دارند و وی چهره اصلی و کارشناس همیشگی آنها برای توضیح سیاست در ایران است. او وسط باز و دمکراتی است که سیاستهای علیه براندازی را ترویج می کند، چیزی علیه لابی نمی گوید، منتقد سیاستهای دمکراتها در مورد ایران نیست، و ایران را بدون ذکری از ساختارهای مافیایی رژیم همراه با انواع گمانه زنی در مورد خواست مردم تحلیل می کند.
او متخصص هیچ یک نیست

